خرید بک لینک

اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «غمت در نهانخانه دل نشیند....» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوه‌ی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف می‌شود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده بود را یادم نیست. خانه‌شان دیوار به دیوار خانه ما بود و مادربزرگش در یک طرف دیگر آن خانه زندگی می‌کرد. مثل ما. من نوه‌ی اوس جواد سرهنگ (در لهجه کاشانی استاد به اوس مخفف می‌شود) بودم و خانه ما هم دو طرفه بود.
عصرهای کشدار تابستانی از آن ور دیوار شعر می‌خواندیم و بلند بلند حرف می‌زدیم که بهم بفهمانیم که خواب نیستیم و آن وقت استارت بازی کردن را بزنیم. یا او به خانه ما می‌آمد یا بلعکس. زهره سفید و بور با چشم و ابروهای روشن و قدی کوتاه بود. بیشتر به خانواده پدری کشیده بود. پدرش مرد خوب و مهربانی بود. خیلی وقت‌ها بساط نقاشی را علم می‌کردیم و آقا محسن با ذوق نگاهمان می‌کرد. دست آخر هم می‌گفت نقاشیت خیلی خوبه‌ها... تو ژن اوس ممد سرهنگ خدا بیامرز را داری، احتمالا نقاش میشی (اوس ممد عموی مادرم و نقاش زبردستی بود)، دوستشان داشتم، خانواده بامحبتی بودند. قبل از کلاس اولمان، در محله میدان کهنه!! خانه ساختند و از محله‌ی ما رفتند. من مدام می‌پرسیدم میدون کهنه خیلی از ما دوره؟!! و گرچه واقعا دور نبود اما در ذهن بچگانه من آنقدر دور بود که زهره را برای همیشه نبینم. گرچه در واقعیت این اتفاق نیفتاد و مادربزرگ زهره هنوز هم همسایه دیوار به دیوار ماست. و طبیعتا زهره را هم گاه و بی‌گاه می‌دیدمش. زودتر از من ازدواج کرد و یک بچه دارد. دیشب که وارد کوچه‌مان شدم ناگهان حجله‌ای را دیدم با عکس آقا محسن. تمام تنم یخ کرد. چه بلایی سرش آمده بود. گفتند در راه برگشت از مشهد تصادف کرده بود و تمام. خاطرات بچگی‌ام زنده شد و تا امروز که به خاک سپردنش تماما در پنج شش سالگی‌ام سیر کردم. زهره توی بغلم گریه کرد و مدام می‌گفت مریم یادته بابام رو؟ اشک می‌ریختم و یادم بود. از دیشب تا امروز آنقدر خاطرات گذشته را نشخوار کرده بودم که خیلی بیش از تصورش یادم بود. خداحافظ آ سِد محسن مهربان. راستی من نقاش نشدم. اما به قول تراپیست‌ها اگر همه چیز ریشه در کودکی داشته باشد، همان یک ذره ذوقی هم که در نقاشی برایم ماند، مدیون شما هستم. شمایی که به خطوط درهم و برهم یک بچه پنج ساله اعتماد کرده بودی.

برچسب: نویسنده: ایلیا شریعتی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 11:00

صفحه بندی