
در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «با لشکر غم میجنگم» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس ن...
ادامه مطلب
نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس نامهرسان مشکلی داشته. پیام دادم که لطف کند و مجدد بفرستد و تا پیام را ببیند خودم پناه آوردم به اینجا. در یکی از پستهای قبل گفته بودم که امین با درد دست و پنجه نرم میکند، در نهایت آزماش تب مالتش مثبت شد! و باید ماهها آنتیبیوتیک بخورد. فعلا که با خوردن یکی دو ماه هنوز کمردرد دارد. اما ...
ادامه مطلب
نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس نامهرسان مشکلی داشته. پیام دادم که لطف کند و مجدد بفرستد و تا پیام را ببیند خودم پناه آوردم به اینجا. در یکی از پستهای قبل گفته بودم که امین با درد دست و پنجه نرم میکند، در نهایت آزماش تب مالتش مثبت شد! و باید ماهها آنتیبیوتیک بخورد. فعلا که با خوردن یکی دو ماه هنوز کمردرد دارد. اما همین که فهمیدیم منشا درد از کجاست و با چشمهای نگران از مطب این دکتر آن دکتر نجات پیدا کردیم شکرخدا. عمیقا برایتان آرزو میکنم تنتان به ناز طبیبان نیازمند نباشد.اگر از مدرسه بپرسید سالی که گذشت خوب بود. من ر...
ادامه مطلب
خب امین رو فرستادم باشگاه و خونه داداشش. داداش امین پریشب عمل فتق کرد و رفتیم بیمارستان ملاقات. حالا دوباره گفتم برو خونهشون یه سر بزن. گفت تو نمیای؟ گفتم نه دیگه من مزاحمشون نشم! عملم کرده شاید بخواد دراز بکشه راحت باشه (البته که در باطن! بابا من آهوی مردم ندیدهام! باید بشینم توو خونه با خودم خلوت کنم گاهی) و این چنین؛ یه چای ویژه با هل، زعفرون و دارچین دم کردم و ریختم توی یه فنجون چینی گل صورتی و میریم با موسیقی بیکلام و خلوتی خونه سراغ کارهای عقب افتاده. دلمم کلی براتون تنگ شده. هر روز میخواستم بیام مفصل حرف بزنم منتها طبق معمول انقدر شلوغم که نمیفهمم کی شب میشه و امتحان تجدیدیها این چند هفته اخیر کلی انرژیمو گرفت. حالا امروز امتحان رو دادن و خلاص...بلکه منم بتونم یه سر و سامونی به این او...
ادامه مطلب
از محدوده کاشان خارج میشویم. حد ترخص را نگذراندهایم که برمیگردم و یک بار دیگر همه شهر را از نمای دورتر از نظر میگذارنم. پرچمهای سیاه براق از فاصلهای دور با وزش باد تکان میخورند و انعکاس نور جلوهی جالبی به آنها میبخشد. شبیه برگهای درخت سپیدار در تلاقی نور و نسیم. دو ماه محرم و صفر، از کاشان که بیرون بروی، این صحنه، آخرین سکانس است. یعنی هنوز شهر عزادار است.نگاهم را برمیگردانم و ناخودآگاه دلم میگیرد. شهر ما شهر روضههاست. در این دو ماه هر وقت اراده کنی میتوانی خیمهای، تکیهای، پناهی پیدا کنی و تمام دلتنگیهایت را بباری. در این دو ماه سبکبارتری. کوچه به کوچهی شهر را که نگاه کنی، خانهای را سیاهپوش کردهاند. کوچک و بزرگ در تکاپو و برپایی مجلس و پذیراییاند. خانمی کنار یک سماور بزرگ نشسته و استکانهای ک...
ادامه مطلب
ساعت 11:08 دقیقه صبحه. میدون پانزده خرداد ایستادم. یه قرار ملاقات دارم که امید آنچنانی بهش ندارم. یعنی خدا رو شکر توی این مملکت کلا امیدی به هیچی ندارم دیگه. صبح رو با اسمس واریزی شروع کردم که بابت تدریس این مدت ریاضی بود. مبلغش جوری بود که اگه به گدا میدادی هم پرت میکرد توی صورتت. اسمس داده بودم به مدیر مدرسه که بابت چند جلسه؟ و از اونجایی که مدل صحبتم با خوشرویی و خندهها و تعارفهای الکی همیشهم فرق داشت، فوری مهربون شده بود که علیالحسابه عزیزم!! ساعات دقیقتون رو نمیدونستم عزیزم! عزیزم و کوفت! خون خونمو میخورد ولی نمیدونستم چی بگم. براش نوشتم اوکی. من ساعات رو یادداشت کردم، چهارشنبه حضوری باهاتون صحبت میکنم. حداقل تویی که از الان به من میگی سال دیگه تمام وقتت برای ما. یه جوری باید پرداخت کنی...
ادامه مطلب
شب یلدا هم گذشت. دلم پیش شب یلدای چهار سال پیشه که صداهامون رو ضبط کردیم و گذاشتم وبلاگ. امشب خیلی معمولی گذشت. واقعا یاد گذشته بخیر. ارتباط با آدمهای اطراف برام سخت شده. نقطه اشتراکی ندارم و عملا امشب رو تحمل کردم که بگذره. مثل عروسی دومی که رفتم. خوب بود اما برای من که احساس غربت میکنم نه. آخر شب یه لحظه روی صندلی گوشه سالنی که صرفا برای رقص کرایه شده بود نشسته بودم و زل زده بودم به حاضرین که تقریبا همه مشغول حرکات موزون بودن. و فکر میکردم چرا اینجام؟ نه اینکه رقص و شادی بد باشه. اما اینکه یهو از اون هیاهو حس کنی غریبی حس چندان جالبی نیست. تنها نقطه عطفش پخش شدن آهنگهای ابی یا خوانندههای قدیمی بود که هر چی باشه شنیدن صداشون از بلندگوهای سالن به مراتب جذابتر از هندزفریه.+ عنوان رو پای برگه ...
ادامه مطلب
پاییز فصل عاشقهاست. همهچیزش... از خاکستری آسمان و ابرهایش تا خشخش برگهای زردش. از خرمالوی لپ گل انداختهاش تا بارانهای نرم و نوک طولانیاش. چند روزی است که متن عاشقانه پاییزی زیاد میبینم و دلم تنگ میشود برای خود بیست سالهام که آن روزها عاشقانه مینوشتم. تحت تاثیر نوشتههای مسعود. مسعود کرمی وبلاگ بارونی. مسعود را از کجا میشناختم؟ از ۱۷- ۱۸ سالگی پایم به وبلاگ باز شده بود اما چیزی بلد نبودم. مینشستم به کپی کردن شعرهایی که دوست داشتم. و گاه روزانهنویسیهای چرت و پرت. که البته اگر بهشان برگردم خودم را بین آن روزها پیدا میکنم. اما داستان مسعود برمیگردد به نیلوفری که سالها پیش توی المپیاد باهاش آشنا شدم. حتی چهره و فامیلیاش در خاطرم نیست. میدانم دخترکی با قد بلند و پوست و موی روشن بود. آنروزها آرزو دا...
ادامه مطلب
امروز یکم آبانه. زمان داره به سرعت برق و باد میگذره. یه فایل مزخرفی باید امروز تحویل میدادم که الان تحویلش دادم. حوزه آرایشی بهداشتی که متاسفانه هیچ وقت علاقهم نبوده. البته فعلا در حد یه فهرست بود و دو سه روزی بود استادم ازم خواسته بود. یعنی میخوام بگم کار خفنی نبود. پروژه دومم رو باید تا پایان هفته تحویل بدم (همون که بارها اینجا ازش نوشتم) هزار بار تا الان درخواست وقت اضافه کردم و واقعا نمیدونم چرا تنبلی میکنم و نمیرم سمتش. حس میکنم از پسش برنمیام :| (پیر شدم قدرت ریسکپذیریم کم شده) وگرنه من همون مریمم که در مورد هر کاری میگفتم وقتی بقیه تونستن یعنی با قدرت بشری ممکنه و منم حتما میتونم. الان ولی چرا اینطوریام؟! نباید بذارم این حس نتونستن غالب بشه. لااقل الان که هزار و یک بدبختی شخصی، تحصیلی...
ادامه مطلب
صحبت از پژمردن يک برگ نيستواي! جنگل را بيابان میکننددست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان میکنندهيچ حيوانی به حيوانی نمیدارد رواآنچه اين نامردمان با جان انسان میکننددر کويری سوت و کوردر ميان مردمي با اين مصيبتها صبورصحبت از مرگ محبت، مرگ عشقگفتگو از مرگ انسانيت است... فریدون مشیریمیگفت قدیم وقتی یکی رو به خاک میسپردن کسبه بازار، کرکره مغازه رو به حالت نیمه تعطیل درمیاوردن. برای ماجراهای این چند روز اخیر دیدم چیزی ننویسم و کرکره رو بدم پایین، سنگینترم. و حالا هم همانها که فریدون مشیری گفت. چند خطی از شعر را پیچ اسفند گذاشته بود و در نهایت نوشته بود "اما؛ همیشه در پی اسفند هنگامه طلوع بهار است." زیر لب همین ...
ادامه مطلب
دلم خیلی وقتا هوای نوشتن میکنه. اما دیگه انگار بلد نیستم بنویسم. ذوق و قریحه نوشتن رو خودم سال ۹۲ از خودم گرفتم. وقتی همهی حاشیههای کتابای ارشد پر از تراوش ذهنی بود هی به خودم فحش میدادم که بهجای این کارا درست رو بخون. بعد که کنکور رو پشت سر گذاشتم برگشتم به نوشتن. اما هیچی مثل قبل نشد. تمام اون سالها ادامه دادم اما عوض شده بودم و هی نوشتن دورتر و بعیدتر شد تا الان که کمرنگه و محوه و باید کلی زور بزنم دو خط تایپ کنم. اونم روزمره و شر و ور :)اینروزها خیلی به پوچ بودن و بیارزش بودن دنیا فکر میکنم. دیشب یه جایی مهمون بودم که یکی از مهمونها از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در برده بود. میگفت بین اصابت ضربه و باز شدن ایربگ چند ثانیه شایدم صدم ثانیه سکوت بود که برام خیلی طول کشید. با خودم گفتم همی...
ادامه مطلب
اگر مریم سالها قبل بودم حالا باید در رفتن استاد ابتهاج گریبان چاک میکردم و شعرهایش را و ارغوانش را و آلمایش را و خانهاش را که بینهایت عاشق زیباییش هستم و توی ذهنم تصویر ایدهآل یک خانه است به اشتراک میگذاشتم؛ اما هیچ چیز توی زندگی هیچ کداممان انگار مثل قبلترها نیست. توییتر را نگاه میکنم سرتیتر خبرها مرگ سایه عزیز است. کاربران به شعرهایش اشاره کردهاند، در سکوت مرورشان میکنم. قلب زیر کامنتها را فشار میدهم و زیر لب با بغض میگویم: «آه از آن رفتگان بیبرگشت...»برچسبها: درد داشت بخوانید...
ادامه مطلب
قبل از خواب امشب این نکته را بگویم که تمام امروز بدون ذرهای استراحت دویدم. از روزهای شلوغ آزمایشگاه که یک سری وقایع میل به نشدن دارند. خستگی و استرس و نداشتن خواب راحت به اضافه همه دوندگیها. داشتم میگفتم شبها درگیر کابوس امتحان و کنکورم و مدتهاست راحت نمیخوابم. علیرضا با پای شکسته آمده بود و با عصا افتاده بود پشت سر من و داشت از خوابهای ژانر وحشتش برایم تعریف میکرد و من عین خر در گل مانده بالا سر نمونهها گیر کرده بودم. وسطش گفتم به خوابهای خودم امیدوار شدم. بسه دیگه :) گفت امروز قیافهت شبیه بغض یاکریمه اینجوری نباش دیگه. دلم برایش سوخت. با پای شکسته داشت مرا برای این همه کاری که داشتیم دلداری میداد. بعد سارا دستم را گرفت و نشاند و ماگ گلی گلیام را تا خرخره پر از چای کرد که یک دقیقه آرام بگیر...
ادامه مطلب
تقریبا یه تایم طولانی هست که اکثر روزها ما توی آزمایشگاه دو سه نفر بیشتر نیستیم و پایه ثابتها من و علیرضا و یه پسره باشخصیت فوق دکترا که اساسا با ماها ارتباطی نداره، میاد کارش رو انجام میده و میره. حالا ما اونور تولد میگیریم، روزی بیست بار چای و چیپس و پفک میخوریم، توی سر و کله هم میزنیم، غیبت میکنیم و بدین صورت خلاصه. اما این آقا تایم حضورش مختصر و مفیده. حالا از عوارض گشتن با علیرضا براتون بگم که ادبیات من به شکل چال میدونی تغییر محسوسی داده متاسفانه :))) یعنی این پسر یهو وسط کار با اسپکتوفوتومتری داد میزنه مریم بیا یه پیک خوار مادر گرفتم D: حالا با این مقدمات من داشتم پلیمری که سنتز کرده بودیم رو حل میکردم و حل نمیشد. فکر کردم علیرضا پشت سرمه همونطوری ادامه دادم «ببین این پلیمر سگ سر...
ادامه مطلب
از دیروز حال روحی خوبی نداشتم. غمگین بودم و البته هنوز هم. و علت خاصی هم برایش ندارم. البته غمگین بودن جوان ایرانی با اوضاعی که اطرافش میبیند علت خاصی هم لازم ندارد :) اما نگذاشتم که غم این بار زمینم بزند. برخلاف وقتهایی که این مود باعث میشود به بالا و پایین کردن الکی شبکههای اجتماعی بگذرانم، یا بیوقفه سریال آبدوغ خیاری تماشا کنم این دفعه دست خودم را گرفتم و نشاندم پای لپ تاپ. حالا درست است که یک دفعه وسط خواندن مقاله صورتم خیس از اشک میشد اما فقط سی ثانیه و سریع برمیگشتم به فکرهای مثبت و خوب. غذاهای خوشمزه درست کردم، به موسیقیهای آرامشبخش گوش کردم. پیاده روی کردم، با کسانی که حالم را خوب میکردند حرف زدم و مغزم را گول زدم که همه چیز خوب و عالی است. گول خوردم؟ تا حد خوبی بله :) پیشرفت قابل مل...
ادامه مطلب
دیروز صبح برگشتم تهران. این چند روز مسافتی در حدود ۲۵۰۰ کیلومتر راه پیمودیم. مشهد، ساری و بعد کاشان. شاید اگر این یه هفته نبود با فشار کاری یه ماه پیش و روزی ۱۵-۱۶ ساعت نان استاپ جون کندن توی آزمایشگاه روانی میشدم.شب قبل برگشتن به تهران از مسیری رد میشدیم که امین موقع برگشتن به کاشان میاد دنبالم. غمگین به اون خیابون نگاه کردم و گفتم به امید سه هفته دیگه که بیای اینجا دنبالم. گفت نه. به امید روزی که زنگ بزنی بیا وسایلم رو از خوابگاه جمع کنیم و تمام. حتی فکرش هم هیجان انگیز بود. خدایا خیلی خستهام. خودت میبینی جون کندنای توی آزمایشگاه رو. هر روز یه بساط و گرفتاری جدید رو. نمیدونم این همه گره توی پروژه چطور باز میشه ولی میدونم فقط خودت میتونی کمکم کنی. ذهنم خیلی آشفتهاس. احساس میکنم دکترا خوندن ...
ادامه مطلب
روزهای قرنطینهای را میگذارنیم. در حالی که اکثر اوقات به بالا و پایین کردن بیهدف مقالات، اندکی خانهتکانی و ذهنتکانی میگذرد. در مجموع آرامش نسبی خوبی دارد. همیشه عاشق روزهای اواخر اسفند بودهام. ا...
ادامه مطلب
حدوداً یک ماه پیش با یه شادی زایدالوصف احمقانه از یه قرارداد کوچیک نوشتم. اون موقع که قبول کردم قرار بود یک هفته ازم وقت بگیره و این فرصت رو بهم بده که در یک دنیای تقریبا جدید شیرجه بزنم و شنا کنم. و ...
ادامه مطلب
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم.ریشههای ما به آب...شاخههای ما به آفتاب میرسد.ما دوباره سبز میشویم! قیصر شعر ایران...
ادامه مطلب
چند روزه که دهنمو بستم و خفهخون گرفتم که حرف نزنم که نگم هفت تا از بچههای پلیتکنیک رو توی اون پرواز کوفتی از دست دادیم. که نگم دو تا از دوستامون - نسیم و امیرحسین- از مهندسی پزشکی توی هوا تیکه تیکه...
ادامه مطلب