سه. امروز رفتم کلاس بیوسنسور! جلسه اولش فوقالعاده به دلم نشست. و خیلی وقت بود یه استاد نداشتم که این شکلی درس بده. با یکی از پسرهایی که ترم سه ارشد، مکانیک داشتم دوباره همکلاسیام. اومد پرسید مگه درسای شما تموم نشده؟ گفتم چرا. ولی مقطعم عوض شد و دوباره از اول :) کلی تبریک گفت و پرسید کی دفاع کردین؟؟ گفتم دفاع نکردم. گفت حتما خبرم کنید بیام. من :| هر چی من میخوام در خفا دفاع کنم هر کی رو میبینم میگه خبرم کن دفاع بیام! به مامانم اینا گفتم نیان. زنگ زده میگه داییتُ دعوت کن تهرانه میتونه راحت بیاد. به الهیار و مهدیار (پسر عموهام) هم زنگ بزن بیان حتما. اینا خودشون دکترن میفهمن تو چی میگی. من :||||||||||||||||||||||||||||||| گفتم اتفاقا من نمیخوام کسی بفهمه چی میگم که گند کار در نیاد :| بعد ده نفر دیگه رو هم گفته دعوت کن بگو دوست داشتن بیان. گفتم مگه عروسیمه :| فازت چیه؟ من ترجیح میدم با داورهام تنها باشم اصن :/ والا به قرآن. آخه حمله کردن به یه مظلوم بیدفاع و ضایع شدنش چه جذابیتی داره :|
چهار. دعا کنید امروز تحلیل نتایج لعنتی من تموم بشه :|
برچسب:
نویسنده: ایلیا شریعتی