
اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «غمت در نهانخانه دل نشیند....» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوهی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف میشود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده ...
ادامه مطلب
در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «با لشکر غم میجنگم» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس ن...
ادامه مطلب
نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس نامهرسان مشکلی داشته. پیام دادم که لطف کند و مجدد بفرستد و تا پیام را ببیند خودم پناه آوردم به اینجا. در یکی از پستهای قبل گفته بودم که امین با درد دست و پنجه نرم میکند، در نهایت آزماش تب مالتش مثبت شد! و باید ماهها آنتیبیوتیک بخورد. فعلا که با خوردن یکی دو ماه هنوز کمردرد دارد. اما ...
ادامه مطلب
نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس نامهرسان مشکلی داشته. پیام دادم که لطف کند و مجدد بفرستد و تا پیام را ببیند خودم پناه آوردم به اینجا. در یکی از پستهای قبل گفته بودم که امین با درد دست و پنجه نرم میکند، در نهایت آزماش تب مالتش مثبت شد! و باید ماهها آنتیبیوتیک بخورد. فعلا که با خوردن یکی دو ماه هنوز کمردرد دارد. اما همین که فهمیدیم منشا درد از کجاست و با چشمهای نگران از مطب این دکتر آن دکتر نجات پیدا کردیم شکرخدا. عمیقا برایتان آرزو میکنم تنتان به ناز طبیبان نیازمند نباشد.اگر از مدرسه بپرسید سالی که گذشت خوب بود. من ر...
ادامه مطلب
زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوهی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف میشود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده بود را یادم نیست. خانهشان دیوار به دیوار خانه ما بود و مادربزرگش در یک طرف دیگر آن خانه زندگی میکرد. مثل ما. من نوهی اوس جواد سرهنگ (در لهجه کاشانی استاد به اوس مخفف میشود) بودم و خانه ما هم دو طرفه بود.عصرهای کشدار تابستانی از آن ور دیوار شعر میخواندیم و بلند بلند حرف میزدیم که بهم بفهمانیم که خواب نیستیم و آن وقت استارت بازی کردن را بزنیم. یا او به خانه ما میآمد یا بلعکس. زهره سفید و بور با چشم و ابروهای روشن و قدی کوتاه بود. بیشتر به خانواده پدری کشیده بود. پدرش مرد خوب و مهربانی بود. خی...
ادامه مطلب
وقتی میبینم با تمام مشکلاتی که داشتم نشد یه ترم برای خودم سیو کنم، در حالی که بقیه تونستن، خیلی دلم به حال خودم میسوزه. عمیقا ته دلم غصهای میشه... کاش میدونستم و پارسال اون درخواست لعنتی رو زودتر داده بودم و این همه مسئولین اون دانشگاه نکبت سلیقهای عمل نمیکردن... حقیقتا روحم با این داستان هیچ وقت کنار نمیاد ولی خب استرس هم چیزی رو درست نمیکنه! باید صبر کرد و توکل. باز میشه این در.برچسبها: از رنجی که میبریم, درد داشت بخوانید...
ادامه مطلب
از دیروز حال روحی خوبی نداشتم. غمگین بودم و البته هنوز هم. و علت خاصی هم برایش ندارم. البته غمگین بودن جوان ایرانی با اوضاعی که اطرافش میبیند علت خاصی هم لازم ندارد :) اما نگذاشتم که غم این بار زمینم بزند. برخلاف وقتهایی که این مود باعث میشود به بالا و پایین کردن الکی شبکههای اجتماعی بگذرانم، یا بیوقفه سریال آبدوغ خیاری تماشا کنم این دفعه دست خودم را گرفتم و نشاندم پای لپ تاپ. حالا درست است که یک دفعه وسط خواندن مقاله صورتم خیس از اشک میشد اما فقط سی ثانیه و سریع برمیگشتم به فکرهای مثبت و خوب. غذاهای خوشمزه درست کردم، به موسیقیهای آرامشبخش گوش کردم. پیاده روی کردم، با کسانی که حالم را خوب میکردند حرف زدم و مغزم را گول زدم که همه چیز خوب و عالی است. گول خوردم؟ تا حد خوبی بله :) پیشرفت قابل مل...
ادامه مطلب
یک گور دستهجمعی از این سر تا آن سر نقشه هست که بهنوبت میرویم سرجایمان دراز میکشیم. بیغسل و کفن، بیاحترام و تشییع، بیسنگقبر. وبلاگ خواندن ندارد...
ادامه مطلب
هر بار فکر میکنم به لحاظ درسی دیگه سختتر از این شرایط نمیتونه وجود داشته باشه، یه جوری میرم توی آمپاس که متوجه میشم خاک توو سر تفکرم :) خلاصه که این روزا... به طور متوسط روزی 4 ساعتم توی مترو و مسی...
ادامه مطلب
چقدر دلم برای ریزریز تعریف کردن از جزییات تنگ شده؛ یه پست طول و دراز به خودم بدهکارم که مینویسمش به زودی!* لولی یعنی بیخانمان و خب صفت برازندهای برای یه موجود خوابگاهیه :) و مغموم برای نزدیک شدن رو...
ادامه مطلب
وحشتناکترین بعد قضیه این است که؛ آنان درهای کارخانهها، ادارهها و دانشکدهها را به روی زنان باز میکنند، ولی همچنان عقیده دارند : "برای یک زن محترم، ازدواج بهترین کسب و کار است!" جنس دوم - سیمون دوبووار...
ادامه مطلب
زندگی همه آن چیزی را که میخواستم به من داد و علاوه بر آن به من ثابت کرد که آن چیز چندان هم اهمیت نداشت.برچسبها: روزهای گمجشکی + تاريخ سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:41 | مریم اهل کاشا...
ادامه مطلب
میجویمت میجویمتبا آنکه پیدا نیستی...میخواهمت میخواهمتهر چند پنهان میکنم... + حتی اگر نباشی، میآفرینمت؛ چونان که التهابِ بیابان، سراب را. + بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوشتر؟!؟ + دلم گرفته... باور کن این دیگه شعر نیست! یکی از اثراتش هم اینه که هر چی مینویسم دوست ندارم و چند ساعت بعد حذفش میکنم. ...
ادامه مطلب