پس از باران

متن مرتبط با «میجویمت چنان که لب تشنه» در سایت پس از باران نوشته شده است

گر میگریزم از نظر مردمان رهی /عیبم مکن! که آهوی مردم ندیدهام :)

  • نیلوبلاگ

    خب امین رو فرستادم باشگاه و خونه داداشش. داداش امین پریشب عمل فتق کرد و رفتیم بیمارستان ملاقات. حالا دوباره گفتم برو خونهشون یه سر بزن. گفت تو نمیای؟ گفتم نه دیگه من مزاحمشون نشم! عملم کرده شاید بخواد دراز بکشه راحت باشه (البته که در باطن! بابا من آهوی مردم ندیدهام! باید بشینم توو خونه با خودم خلوت کنم گاهی) و این چنین؛ یه چای ویژه با هل، زعفرون و دارچین دم کردم و ریختم توی یه فنجون چینی گل صورتی و میریم با موسیقی بیکلام و خلوتی خونه سراغ کارهای عقب افتاده. دلمم کلی براتون تنگ شده. هر روز میخواستم بیام مفصل حرف بزنم منتها طبق معمول انقدر شلوغم که نمیفهمم کی شب میشه و امتحان تجدیدیها این چند هفته اخیر کلی انرژیمو گرفت. حالا امروز امتحان رو دادن و خلاص...بلکه منم بتونم یه سر و سامونی به این او...

    ادامه مطلب
  • باورِ من اینه؛ که همیشه، توو زندگیمی

  • نیلوبلاگ

    از محدوده کاشان خارج میشویم. حد ترخص را نگذراندهایم که برمیگردم و یک بار دیگر همه شهر را از نمای دورتر از نظر میگذارنم. پرچمهای سیاه براق از فاصلهای دور با وزش باد تکان میخورند و انعکاس نور جلوهی جالبی به آنها میبخشد. شبیه برگهای درخت سپیدار در تلاقی نور و نسیم. دو ماه محرم و صفر، از کاشان که بیرون بروی، این صحنه، آخرین سکانس است. یعنی هنوز شهر عزادار است.نگاهم را برمیگردانم و ناخودآگاه دلم میگیرد. شهر ما شهر روضههاست. در این دو ماه هر وقت اراده کنی میتوانی خیمهای، تکیهای، پناهی پیدا کنی و تمام دلتنگیهایت را بباری. در این دو ماه سبکبارتری. کوچه به کوچهی شهر را که نگاه کنی، خانهای را سیاهپوش کردهاند. کوچک و بزرگ در تکاپو و برپایی مجلس و پذیراییاند. خانمی کنار یک سماور بزرگ نشسته و استکانهای ک...

    ادامه مطلب
  • مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب/ به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

  • نیلوبلاگ

    شب یلدا هم گذشت. دلم پیش شب یلدای چهار سال پیشه که صداهامون رو ضبط کردیم و گذاشتم وبلاگ. امشب خیلی معمولی گذشت. واقعا یاد گذشته بخیر. ارتباط با آدمهای اطراف برام سخت شده. نقطه اشتراکی ندارم و عملا امشب رو تحمل کردم که بگذره. مثل عروسی دومی که رفتم. خوب بود اما برای من که احساس غربت میکنم نه. آخر شب یه لحظه روی صندلی گوشه سالنی که صرفا برای رقص کرایه شده بود نشسته بودم و زل زده بودم به حاضرین که تقریبا همه مشغول حرکات موزون بودن. و فکر میکردم چرا اینجام؟ نه اینکه رقص و شادی بد باشه. اما اینکه یهو از اون هیاهو حس کنی غریبی حس چندان جالبی نیست. تنها نقطه عطفش پخش شدن آهنگهای ابی یا خوانندههای قدیمی بود که هر چی باشه شنیدن صداشون از بلندگوهای سالن به مراتب جذابتر از هندزفریه.+ عنوان رو پای برگه ...

    ادامه مطلب
  • پادشاه فصلها یا چه شد که پیامبر شدم!

  • نیلوبلاگ

    پاییز فصل عاشقهاست. همهچیزش... از خاکستری آسمان و ابرهایش تا خشخش برگهای زردش. از خرمالوی لپ گل انداختهاش تا بارانهای نرم و نوک طولانیاش. چند روزی است که متن عاشقانه پاییزی زیاد میبینم و دلم تنگ میشود برای خود بیست سالهام که آن روزها عاشقانه مینوشتم. تحت تاثیر نوشتههای مسعود. مسعود کرمی وبلاگ بارونی. مسعود را از کجا میشناختم؟ از ۱۷- ۱۸ سالگی پایم به وبلاگ باز شده بود اما چیزی بلد نبودم. مینشستم به کپی کردن شعرهایی که دوست داشتم. و گاه روزانهنویسیهای چرت و پرت. که البته اگر بهشان برگردم خودم را بین آن روزها پیدا میکنم. اما داستان مسعود برمیگردد به نیلوفری که سالها پیش توی المپیاد باهاش آشنا شدم. حتی چهره و فامیلیاش در خاطرم نیست. میدانم دخترکی با قد بلند و پوست و موی روشن بود. آنروزها آرزو دا...

    ادامه مطلب
  • آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

  • نیلوبلاگ

    امروز یکم آبانه. زمان داره به سرعت برق و باد میگذره. یه فایل مزخرفی باید امروز تحویل میدادم که الان تحویلش دادم. حوزه آرایشی بهداشتی که متاسفانه هیچ وقت علاقهم نبوده. البته فعلا در حد یه فهرست بود و دو سه روزی بود استادم ازم خواسته بود. یعنی میخوام بگم کار خفنی نبود. پروژه دومم رو باید تا پایان هفته تحویل بدم (همون که بارها اینجا ازش نوشتم) هزار بار تا الان درخواست وقت اضافه کردم و واقعا نمیدونم چرا تنبلی میکنم و نمیرم سمتش. حس میکنم از پسش برنمیام :| (پیر شدم قدرت ریسکپذیریم کم شده) وگرنه من همون مریمم که در مورد هر کاری میگفتم وقتی بقیه تونستن یعنی با قدرت بشری ممکنه و منم حتما میتونم. الان ولی چرا اینطوریام؟! نباید بذارم این حس نتونستن غالب بشه. لااقل الان که هزار و یک بدبختی شخصی، تحصیلی...

    ادامه مطلب
  • سنگی که از فلاخن تقدیر میرهید/ کاری به ترد بودن آیینهها نداشت

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی وقتا هوای نوشتن میکنه. اما دیگه انگار بلد نیستم بنویسم. ذوق و قریحه نوشتن رو خودم سال ۹۲ از خودم گرفتم. وقتی همهی حاشیههای کتابای ارشد پر از تراوش ذهنی بود هی به خودم فحش میدادم که بهجای این کارا درست رو بخون. بعد که کنکور رو پشت سر گذاشتم برگشتم به نوشتن. اما هیچی مثل قبل نشد. تمام اون سالها ادامه دادم اما عوض شده بودم و هی نوشتن دورتر و بعیدتر شد تا الان که کمرنگه و محوه و باید کلی زور بزنم دو خط تایپ کنم. اونم روزمره و شر و ور :)اینروزها خیلی به پوچ بودن و بیارزش بودن دنیا فکر میکنم. دیشب یه جایی مهمون بودم که یکی از مهمونها از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در برده بود. میگفت بین اصابت ضربه و باز شدن ایربگ چند ثانیه شایدم صدم ثانیه سکوت بود که برام خیلی طول کشید. با خودم گفتم همی...

    ادامه مطلب
  • برای روزهای بعد که فراموش نکنم چگونه گذشت

  • نیلوبلاگ

    قبل از خواب امشب این نکته را بگویم که تمام امروز بدون ذرهای استراحت دویدم. از روزهای شلوغ آزمایشگاه که یک سری وقایع میل به نشدن دارند. خستگی و استرس و نداشتن خواب راحت به اضافه همه دوندگیها. داشتم میگفتم شبها درگیر کابوس امتحان و کنکورم و مدتهاست راحت نمیخوابم. علیرضا با پای شکسته آمده بود و با عصا افتاده بود پشت سر من و داشت از خوابهای ژانر وحشتش برایم تعریف میکرد و من عین خر در گل مانده بالا سر نمونهها گیر کرده بودم. وسطش گفتم به خوابهای خودم امیدوار شدم. بسه دیگه :) گفت امروز قیافهت شبیه بغض یاکریمه اینجوری نباش دیگه. دلم برایش سوخت. با پای شکسته داشت مرا برای این همه کاری که داشتیم دلداری میداد. بعد سارا دستم را گرفت و نشاند و ماگ گلی گلیام را تا خرخره پر از چای کرد که یک دقیقه آرام بگیر...

    ادامه مطلب
  • آهای غمی کهxa0مثلِxa0یه بختک؛ رو سینهی من، شدهای آوار....xa0از گلویِ من، دستاتوُ بردار

  • نیلوبلاگ

    از دیروز حال روحی خوبی نداشتم. غمگین بودم و البته هنوز هم. و علت خاصی هم برایش ندارم. البته غمگین بودن جوان ایرانی با اوضاعی که اطرافش میبیند علت خاصی هم لازم ندارد :) اما نگذاشتم که غم این بار زمینم بزند. برخلاف وقتهایی که این مود باعث میشود به بالا و پایین کردن الکی شبکههای اجتماعی بگذرانم، یا بیوقفه سریال آبدوغ خیاری تماشا کنم این دفعه دست خودم را گرفتم و نشاندم پای لپ تاپ. حالا درست است که یک دفعه وسط خواندن مقاله صورتم خیس از اشک میشد اما فقط سی ثانیه و سریع برمیگشتم به فکرهای مثبت و خوب. غذاهای خوشمزه درست کردم، به موسیقیهای آرامشبخش گوش کردم. پیاده روی کردم، با کسانی که حالم را خوب میکردند حرف زدم و مغزم را گول زدم که همه چیز خوب و عالی است. گول خوردم؟ تا حد خوبی بله :) پیشرفت قابل مل...

    ادامه مطلب
  • امشب فرمودند که: حیف است طایری چو تو در خاکدان غم...

  • نیلوبلاگ

    هر بار فکر میکنم به لحاظ درسی دیگه سختتر از این شرایط نمیتونه وجود داشته باشه، یه جوری میرم توی آمپاس که متوجه میشم خاک توو سر تفکرم :) خلاصه که این روزا... به طور متوسط روزی 4 ساعتم توی مترو و مسی...

    ادامه مطلب
  • در بهای بوسهای جانی طلب / میکنند این مبتلایان، الغیاث!

  • نیلوبلاگ

    در گردش چشم تو گمم، باور کن!انگشتنمای مردمم، باور کن!عشق تو شیوع کرده در شهرِ دلمچشمت کرونا و من قمم، باور کن! سیدعلی ن...

    ادامه مطلب
  • و کاشانی که ابری بود

  • نیلوبلاگ

    با دوستم از هوای اول آبان میگفتیم و نفس عمیق میکشیدیم که بیهوا به زبانم آمد که هوا هوای مردنه. دوستم هم تایید کرد که آرهها هوای مردنه آی میچسبه. و واقعا گاهی بعضی حال و هواها من را یاد مردن میان...

    ادامه مطلب
  • که حتی فصل پائیز باغ ترانه داری

  • نیلوبلاگ

    و پناه میبرم از شر تمام استرسها به ابی :)...

    ادامه مطلب
  • وقتی که خسته از این زمونهام...

  • نیلوبلاگ

    ماهی قرمز شدم که توی اقیانوس آبی بازوهاش شنا کنم، بالههامو خوب تکون بدم، تا تُنگی قفس این روزا، تَنگی نفس نیاره برام.و این آهنگ که وقتایی که خسته و غمگین میشینم پای لپ تاپ و نمیدونم باید چیکار کنم و از کجا شروع کنم، انتخاب اولمه....

    ادامه مطلب
  • به بهانه تولدش که نیمه مرداد است

  • نیلوبلاگ

    پشت لپتاپ خسته میشوم و میگویم چند دقیقه استراحت... وقت کم است، باید برگردم و زودتر مقالهها را نگاه کنم. برای دوشنبه صبح باید یک گزارش تر و تمیز تحویل استاد پژوهشگاه بدهم. راستی یادم رفت بگویم بلاخ...

    ادامه مطلب
  • و پروپوزالی که هنوز موضوع ندارد!

  • نیلوبلاگ

    اگه وضعیت خواب انقدر توی ماه رمضون بهم نمیریخت من حاضر بودم تمام سال روزه باشم.. انصافا کاراییم به صفر رسیده و از این بابت غمگینم :| البته به احتمال زیادتنبلی خودمه ها! ولی بهونه خوبی دارم....

    ادامه مطلب
  • استاد قشنگی که دارم

  • نیلوبلاگ

    باز اسفند شد و من یه جوری سرم شلوغ شده که انگار قراره دنیا تموم شه :| 98ام سال خداست. نکنید اینجوری خب :/...

    ادامه مطلب
  • که درازست ره مقصد و من نوسفرم

  • نیلوبلاگ

    ارائه دادم ^ - ^ کلی هم سوال ازم پرسیدن :| که به کوری چشم داورها جواباشو بلد بودم D: در مجموع خوب بود. اما هر بار این کنگره رفتنها و آشنا شدن با علوم روز بهم ثابت میکنه که چقدر چقدر چقدر چیزی نمید...

    ادامه مطلب
  • موجیم که آسودگی ما عدم ماست!

  • نیلوبلاگ

    خیلی خستم! به زور چشامو باز نگه داشتم. از 6 صبح بیدارم و فردا هم ارائه دارم. الان همزمان که اسلاید درست میکنم لوگو و گیف میسازیم برای تبلیغات! امروز بعد از جلسه صبح با 100 نفر بیشتر حرف زدم! اون آهنگ هیجانی چند پست قبل داره با ماکسیمم صدای ممکن پخش میشه که خوابم نبره :/ مطمئنم تو زندگی قبلی خودم راننده بیابونی چیزی بودم. گاهی فکر میکنم این همه دویدن برای چی؟!! تهش چی داره؟؟ ولی زندگی من همینه. با همه استرسهاش، شب بیداریهاش، دغدغههاش دوستش دارم. انتخاب خودمه و برای انتخابام خیلی خیلی ارزش قائلم هر چند اشتباه! حسرت نبرم به خواب آن مرداب کآرام درون دشت شب خفته ست دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته ست... + ببخشید که کامنتها بیجواب موند. فردا بعد از ارائه جواب میدم حتما. مرس...

    ادامه مطلب
  • اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت...

  • نیلوبلاگ

    عصر دلگیر جمعهی شروع پاییز که هزار و یک کار انجام نشده توی ذهنت وول میخوره و از این همه تکرار خسته شدی... یه تلفن یهویی از یه دوست خیلی خیلی قدیمی و تبریک از ته دلش چقدر میتونه حال آدمو خوب کنه. یه لبخند کشدااااااااااااااااااار به پهنای صورت که قطعا انرژیش میتونه کل هفته سختی که پیش رو دارم رو ساپورت کنه. فاطمه جان دلم... مرسی بابت مهربونیای که توی صدات موج میزد. امیدوارم کلی اتفاق خوب منتظر ت...

    ادامه مطلب
  • دوباه لبخند، دوباره پیوند، دوباره پیمان، دوباره ایران

  • نیلوبلاگ

    جلسه که تمام شد دکتر صاد آرزوی موفقیت کرد و گفت حالا یه سوال؟ تو واقعا استعدادت میدرخشد؟ رو کرد به استاد راهنمایم و گفت: دکتر! چه جوری این تیزهوشانیها رو جذب میکنی! چرا اینا با ما پروژه بر نمیدارن. دوباره همه خندیدند. و من شاد و خوشحال آمدم بیرون. البته با وجود دکتر صاد جلسه مصاحبه برای هیچ کس ترسناک نبود. نیم ساعت بعد استادم زنگ زد گفت فکر نمیکردم تا این اندازه شناخته شده باشی و تاثیر مثبت گ...

    ادامه مطلب