پس از باران

متن مرتبط با «درخشش ابدی یک» در سایت پس از باران نوشته شده است

جزییات یک روز پاییزی؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «جزییات یک روز پاییزی» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. عاشق این ساعت از روزم. ناهار آماده‌س و برنج داره آسه آسه دم می‌کشه. چای هل و دارچین هم همینطور. یه بوی گرم و نرمی پیچیده توی خونه و آفتاب کم‌جونی که به زور تا لب پنجره خودش رو کشونده بالا. امین حدودای ساعت دو می‌رسه...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از جزییات یک سه‌شنبه معمولی آلوده

  • نیلوبلاگ

    اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «جزییات یک سه‌شنبه معمولی آلوده» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مدارس کاشان امروز و فردا تعطیله. البته من پنجشنبه کلاس دارم و تعطیلی امروز فرقی به حالم نداشت. فقط یه دونه کلاس خصوصی قرار بود توی مدرسه هماهنگ کنیم که خب فعلا کنسل شد و مشاور مدرسه تما...

    ادامه مطلب
  • جزییات یک سهشنبه معمولی آلوده

  • نیلوبلاگ

    مدارس کاشان امروز و فردا تعطیله. البته من پنجشنبه کلاس دارم و تعطیلی امروز فرقی به حالم نداشت. فقط یه دونه کلاس خصوصی قرار بود توی مدرسه هماهنگ کنیم که خب فعلا کنسل شد و مشاور مدرسه تماس گرفت که چیکار کنیم و گفتمش من خونه برای تدریس نمیرم. و اون گفت میدونم. به والدینشم گفتم و گفتن عیبی نداره توی هتل کلاس رو برگزار میکنیم. بله دوستان ملت اینطوریان :)))) و احتمالا بره واسه فردا دیگه. در حال حاضر قرمه سبزی داره لوود میشه. تخممرغها رو برای کیک سیب و دارچین گذاشتم بیرون که با محیط همدما بشه. و خودم با یه لیوان چای هلدار پای لپ تاپ دارم به بارگزاری داروی سلکوسیب فکر میکنم و همزمان از این آهنگ لذت میبرم.برچسبها: همین حوالی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • جزییات یک روز پاییزی

  • نیلوبلاگ

    عاشق این ساعت از روزم. ناهار آمادهس و برنج داره آسه آسه دم میکشه. چای هل و دارچین هم همینطور. یه بوی گرم و نرمی پیچیده توی خونه و آفتاب کمجونی که به زور تا لب پنجره خودش رو کشونده بالا. امین حدودای ساعت دو میرسه و من... بعد از کلاس ریاضی اول صبح و درس دادن توابع همانی و کلی بدو بدو بعدش تا برگشتن به خونه و تدارک ناهار و شستن هزاران ظرفی که عادتمه موقع آشپزی کثیف کنم، حالا آخیش گویان با یه خرمالو اومدم نشستم پای لپتاپ... تا بیست دقیقه خودم رو پرت کنم توی دنیای فرندز.+ توی تایم رفت و آمد به مدرسه اگه پیاده باشم، خیلی پیش میاد که توی ذهنم موقع قدم زدن به این فکر کنم که بیام اینجا چی بنویسم... اتفاقا به صورت بالقوه نوتهای خوبی هم از کار در میاد اما بعد نمیدونم چرا بالفعل نمیشه و همونجا باقی میمو...

    ادامه مطلب
  • ما حسرت یک خندهی دنباله داریم

  • نیلوبلاگ

    اهل کاشانم ...اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانهای در طرف دیگر شب ساختهام HOME| EMAIL| PROFILE DESIGNER MARYam آمار بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یکی به راه حقیقت نثار باید و نیست

  • نیلوبلاگ

    اگر راستی راستی میخواهی چیزی بفهمی بیش از همه چیز باید از خر تقلید پیاده شوی و چنین گفتهاند و چنین میگویند را به دور بیندازی و مرد شعور و فهم خودت بشوی. کتاب دارالمجانین...

    ادامه مطلب
  • یک سال گذشت...

  • نیلوبلاگ

    28 دی، برای اولین بار دیدمش. توی اون هفته با پنج تا خواستگار دیگه هم ملاقات داشتم. قیافه جدی داشت. کت و شلوار آبی تیره پوشیده بود، با شال ابریشمی کلاسیک و دستمال جیبی که همرنگ شال بود. مامان ِ تپل مهر...

    ادامه مطلب
  • در بهای بوسهای جانی طلب / میکنند این مبتلایان، الغیاث!

  • نیلوبلاگ

    در گردش چشم تو گمم، باور کن!انگشتنمای مردمم، باور کن!عشق تو شیوع کرده در شهرِ دلمچشمت کرونا و من قمم، باور کن! سیدعلی ن...

    ادامه مطلب
  • رفیق بیکلک

  • نیلوبلاگ

    بازم توی همه سختیهای روزگار، کاظمه که برا آدم میمونه. کاظم مصداق بارز دوستهاییه که وقتی کارت گیره یادشون میافتی...امتحانا، دفاع ارشد، آزمون جامع و حالا هم پروپوزال دکتری. خداییش مستحق اینه که در نهایت تز دکتریم رو بهش تقدیم کنم یا توی صفحه تشکر قبل از همه بنویسم و با سپاس ویژه از همراه و همگام من در تمامی مراحل تحصیلی، کاظم عزیزی که با گرمای وجودش به من امید و زندگی بخشید....

    ادامه مطلب
  • شبیه یک رویا

  • نیلوبلاگ

    به خونه فکر میکنم. شبها موقع خواب خیالبافی میکنیم برای خونه دو نفری که الان برامون دور و بعیده، میگم رنگ دیواراش سفید باشه، اتاقاش پر نور باشه با پنجرههای بزرگ. میگه با هم فیلم میبینیم. بعد فکر ...

    ادامه مطلب
  • کراش آکادمیک

  • نیلوبلاگ

    استاد راهنمام داخل جلسه دفاعه. منو فرستاده دنبال کارهای جلسه با ستاد بیوتکنولوژی. و اینکه با دکتر صاد حرف بزنم. بعد جذابیت ماجرا اینه که دکتر صاد هم الان توی همون جلسه دفاعه!!هفته پیش در مورد جلسه و ...

    ادامه مطلب
  • دنیا به سمت عشق دری وا نمیکند

  • نیلوبلاگ

    مریم، تو بر صلیب نباشی نمیشودزن باشی و غریب نباشی نمیشود+ از این دکلمه احسان افشاری...

    ادامه مطلب
  • خداوندگار تمرکز تقدیم میکند:

  • نیلوبلاگ

    توی زیرزمین نمور خوابگاهم که با هم اتاقیام حرف نزنم و کارامو انجام بدم. سه تا دختر دارن قهقهه میزن و ادای همکلاسیای پسرشونو درمیارن! [قدمی از گروه م شیمی اگر صدای منو میشنوی، دخترا روت کراش زدن D:] من...

    ادامه مطلب
  • خدا امشب نزدیک ماهه :)

  • نیلوبلاگ

    هی خودمو خط زدم...به تو مُهر نباید زدم...ولی دیگه نمیخوام... تا آخر راه میام؛ با تو هر جای دنیا میام!+ این آهنگ رو خیلی دوست دارم. به این شکل که سه ساعت جزوه آنالیز جلوم بازه و دارم اون چند خط بالا رو داد میزنم با آهنگ :))) به نظر میرسه ولنتاین و سینگل بودن داره عین جزر و مد روم اثر میذاره. هر چند بهش اعتقادی نداشته باشم! :)برچسبها: مخاطبش گم شدهLet's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اوصیکم به سنگینی و وقار در مجالس عروسیD:

  • نیلوبلاگ

    اهل کاشانم ...اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانهای در طرف دیگر شب ساختهام HOME| EMAIL| PROFILE DESIGNER MARYam آمار ...

    ادامه مطلب
  • برف آمد، برف آمد یک زمستان گم شدم

  • نیلوبلاگ

    u200fبرف ده سالگي بخاطر آدم برفي هايش،برف چهارده سالگي بخاطر اخبار و تعطيليهايش،برف هجده سالگي را درست يادم نيست در ميان افكار يخ زده بودمبرف بيست سالگي قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهايمبرف بيست و پنج سالگي به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد ... از توئیتر فارسیبرچسبها: روزهای گمجشکی...

    ادامه مطلب
  • تَکرار میکنیم حقانیت حذف شدنی نیست!

  • نیلوبلاگ

    میگه حواست هست؟ دانشجوی دکتراییها! ستارهدار نشی یه وقت؟ میگم: هر شب ستارهای به زمین میکشند و باز این آسمان غم زده غرق ستارههاست! :) امروز که ساعت 3 توی دانشگاه به مناسب 16 آذر سخنرانی بود. گفتم که نمیرم. اونم با این همه کار... از صبح دوستم زنگ میزد و میگفتم که نمیام. و اونم میگفت تو نری منم نمیام. ساعت 2:30 با پخش آهنگ، دیدم حقیقتاً نمیتونم!!! :) یکی از دلایلی که پلیتکنیک رو دوست داشتم جو سیاسی باحالش بود... الان چی شده که انقدر بیتفاوت شدم! هیچی دیگه... زنگ زدم و گفتم میاااااااااااام... بیخیال هم ورک و درس.. توی آمفی جا نبود و رو زمین نشستیم. خوشحالم که رفتم! از اینکه هنوزم علایق چند سال پیشم رو دارم خیلی خوشحالم. اعتراف میکنم نمیتونم به سی یا ست بیتفاوت باشم و اگر علوم سیاسیای چیزی خونده ...

    ادامه مطلب
  • یکشنبه خود را چگونه گذراندید؟

  • نیلوبلاگ

    دیشب تا 3 نصف شب همورک نوشتم. استاد اول کلاس صدا میکنه همورکها رو میپرسه. تا ساعت 3 یه سرچ جامع و کامل کردم که استادو ضربه فنی کنم. ولی نتیجه چی شد؟ صبح خواب موندم و 1 ربع دیر رفتم سرکلاس و به این ترتیب خودم ضربه فنی شدم :)))))))))))))) اسکول اعظم هستم از کاشان! :| بعد رفتم کلاس تذهیب... یکشنبهها نقطه عطف زندگی منه :) بعد کلاس تذهیب رفتم ایده بازار! تا همین الان درگیر اون بودم. یکی از بچههای ارشد به اسم فرزاد به تیم اضافه شده که فکر میکنم میشه روش حساب کرد. بسیار جدی و مودب و کاری! از ساعت سه نشستیم یه برنامه تپل ریختیم، گرچه قطعا بعدش مهندس نون میاد با صفر تا صدش مخالفت میکنه؛ ولی ما کار خودمونو میکنیم D: الان واسه پیگیری یه کار دیگه باید برم بیرون :/ و این در حالیه که 160 تا کار ...

    ادامه مطلب
  • کاش یکی بیاد که موقع رفتن نرود!

  • نیلوبلاگ

    دو سال پیش 20 شهریور اومدم خوابگاه. مامانم و آنالیزور هم اومدن. وسایلمو گذاشتیم و با مامانم چیدیم. بعد رفتیم سهتایی یه فست فود نزدیک خوابگاه پیتزا خوردیم. بعدم اونا رفتن. تنها شدم. خیلی تنها. کسی رو توی خوابگاه نمیشناختم. به بهونه دوش رفتم حموم آخری زیرزمین که گریه کردنم معلوم نشه. تیشرت سبز توپ توپی که تازه خریده بودم رو پوشیدم با یه ساپورت آبی. امشب دارم وسایلمو جمع میکنم که از فردا برم خوابگ...

    ادامه مطلب
  • حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است...

  • نیلوبلاگ

    یک. دیشب عروسی بودم. مرتضی را درست در 29مین سالگرد تولدش فرستادیم به خانهی بخت... یک لحظه وسط دست و جیغها و رقص نورها و دخترهایی که حلقه زده بودند دور عروس و داماد و میرقصیدند پرت شدم به 10 سالگیهایم، به آتاری دستی مرتضی، به ماهیهایی که توی حوض پدربزرگ کشته بودیم. دورتر از مجلس نشسته بودم. دخترخالهام دستم را کشید. گفتم نمیرقصم. سه چهار بار دیگر گفت و گفتم نمیآیم... به زور من را کشان کشان ...

    ادامه مطلب