پس از باران

متن مرتبط با «خلوت دل» در سایت پس از باران نوشته شده است

غمت در نهانخانه دل نشیند....؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «غمت در نهانخانه دل نشیند....» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوه‌ی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف می‌شود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده ...

    ادامه مطلب
  • غمت در نهانخانه دل نشیند....

  • نیلوبلاگ

    زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوهی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف میشود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده بود را یادم نیست. خانهشان دیوار به دیوار خانه ما بود و مادربزرگش در یک طرف دیگر آن خانه زندگی میکرد. مثل ما. من نوهی اوس جواد سرهنگ (در لهجه کاشانی استاد به اوس مخفف میشود) بودم و خانه ما هم دو طرفه بود.عصرهای کشدار تابستانی از آن ور دیوار شعر میخواندیم و بلند بلند حرف میزدیم که بهم بفهمانیم که خواب نیستیم و آن وقت استارت بازی کردن را بزنیم. یا او به خانه ما میآمد یا بلعکس. زهره سفید و بور با چشم و ابروهای روشن و قدی کوتاه بود. بیشتر به خانواده پدری کشیده بود. پدرش مرد خوب و مهربانی بود. خی...

    ادامه مطلب
  • آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

  • نیلوبلاگ

    امروز یکم آبانه. زمان داره به سرعت برق و باد میگذره. یه فایل مزخرفی باید امروز تحویل میدادم که الان تحویلش دادم. حوزه آرایشی بهداشتی که متاسفانه هیچ وقت علاقهم نبوده. البته فعلا در حد یه فهرست بود و دو سه روزی بود استادم ازم خواسته بود. یعنی میخوام بگم کار خفنی نبود. پروژه دومم رو باید تا پایان هفته تحویل بدم (همون که بارها اینجا ازش نوشتم) هزار بار تا الان درخواست وقت اضافه کردم و واقعا نمیدونم چرا تنبلی میکنم و نمیرم سمتش. حس میکنم از پسش برنمیام :| (پیر شدم قدرت ریسکپذیریم کم شده) وگرنه من همون مریمم که در مورد هر کاری میگفتم وقتی بقیه تونستن یعنی با قدرت بشری ممکنه و منم حتما میتونم. الان ولی چرا اینطوریام؟! نباید بذارم این حس نتونستن غالب بشه. لااقل الان که هزار و یک بدبختی شخصی، تحصیلی...

    ادامه مطلب
  • ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال...

  • نیلوبلاگ

    روز آرومیه. آفتاب کمرمق به زور تا وسطهای فرش هال دستاش رو دراز کرده. بچههای کارمند طبقه بالا شال پیچ شده برای پیکنیک آماده شدند، همه چی بوی زندگی میده... نفس عمیق میکشم و برمیگردم به درون اندوهیگنم... به اینکه چرا غمها انقدر عمیقتر از شادیهان؟ به ده روز سیاه و جهنمیای فکر میکنم که گذشت...به شوک اون خبر بد که هنوز قلبم رو هزار تیکه میکنه، به پشت در اتاق عمل، به نتیجهای که معلوم نیست چی باشه، به گریهها و نذر و نیازها... به رنجها و تنهاییها. به فال دخترک فال فروش جلوی بیمارستان دی که گفت «بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش»... زیر لب میگم خدا رو شکر که تا همین جا هم گذشت و برای نتیجه توکل میکنم. چاره دیگهای نیست. و امید دارم به اون بالایی که هوامونو داره. به سیصد کیلومتر اون طرفتر فکر م...

    ادامه مطلب
  • دلتنگی به وقت طهران

  • نیلوبلاگ

    حاصل تلاشهای این هفته برای انتخاب موضوعم به دو تا قرار هفته بعد خلاصه شد. پژوهشگاه پلیمر و دانشگاه شهید بهشتی. و یک کارگاه در دانشگاه تهران. چند لحظه پیش کف ِ نمازخانه خوابگاه دراز کشیده بودم و با نس...

    ادامه مطلب
  • از دلتنگیها

  • نیلوبلاگ

    وسط بالا پایین کردنهای کتابها و پیدیافها برای تکمیل تدریس روز سهشنبه که برای اولین بار قرار است این مدل کلاس را تجربه کنم، کانال مرتضا برزگر را باز کردم و با این متن هوایی شدم. گفتم به اشتراک بگ...

    ادامه مطلب
  • پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست...!

  • نیلوبلاگ

    بی بیهای ما پای دار قالی حرفهایی میزدند، میگفتند تار و پودی که زن آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به درد خواب زمستان میخورد. فرش دختر مجرد، تیز ر...

    ادامه مطلب
  • دل بازیگوش من تازگیا بیتفاوت شده!

  • نیلوبلاگ

    بعد لینکدین اینجوریه که هر روز یه نفر درخواست جوین شدن به شما رو میده و وقتی اکسپتش کردی میاد مینویسه متشکرم. اگر بنویسی خواهش میکنم میپرسه امکانش هست فرصت آشنایی بیشتر داشته باشم؟! اوایل بحث میکردم و...

    ادامه مطلب
  • اوست گرفته شهر ِ دل...

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواست شبی که میرفتی اتفاقِ سادهای میافتاد راه را گم میکردی فاختهای کوکو میکرد و کلیدی زنگارگرفته از آشیانهٔ خالی دُرناها به زمین میافتاد باران میگرفت بیدار میشدم بیدارت میکردم و ادامهٔ این خواب را تو تعریف میکردی... واهه آرمن...

    ادامه مطلب
  • آی نفس ... دل تو را هوس!

  • نیلوبلاگ

    دستهای توصبحی روشناندصبح جمعهی پاییزکه زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم. شمس لنگرودی صبح جمعهای که ببینی آهنگ رو برات فرستاده تا چه اندازه میتونه حال خوب کن باشه؟ انقدر با صدای بلند گوش دادم که نه تنها نسبت به امتحان فردا بیخیال شدم پرده تمپان گوشمم در آستانه پاره شدنه :))) یه همچین دیوونههای دوست داشتنیی دارم :))) گفتم باهاتون به اشتراک بذارم ولی اگر مشغول کار مهمی هستید توصیه میکنم دانلودش نکنید چون دیگه نمیتونید ازش بگذرید D:برچسبها: لبخندهای کشدار, مخاطبش گم شده...

    ادامه مطلب
  • حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است...

  • نیلوبلاگ

    یک. دیشب عروسی بودم. مرتضی را درست در 29مین سالگرد تولدش فرستادیم به خانهی بخت... یک لحظه وسط دست و جیغها و رقص نورها و دخترهایی که حلقه زده بودند دور عروس و داماد و میرقصیدند پرت شدم به 10 سالگیهایم، به آتاری دستی مرتضی، به ماهیهایی که توی حوض پدربزرگ کشته بودیم. دورتر از مجلس نشسته بودم. دخترخالهام دستم را کشید. گفتم نمیرقصم. سه چهار بار دیگر گفت و گفتم نمیآیم... به زور من را کشان کشان ...

    ادامه مطلب
  • سفر نرو دلم گرفته...

  • نیلوبلاگ

    باز دیروز شهرِ دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود بس که در سفری... مصطفی مستور + عنوان از این آهنگ که فوقالعاده است ... حالم را یک جور خوبی بد میکند، شاید هم یک جور بدی، خوب! کسی چه میداند :) برچسبها: مخاطبش گم شده, روزهای گمجشکی...

    ادامه مطلب
  • یه جور ناجوری دلم تنهایی میخواد!

  • نیلوبلاگ

    یه پسر سال پایینی داریم کلا علامت سواله! هر وقت میبینیش توی دانشکده با لحن ببخشید فلان جزوه... میاد جلو به حرف زدن! یه جوری رو اعصابه که ترم پیش وقتی بعد هر کلاس میاومد ازم سوال بپرسه ملیکا میگفت باز این :| دو سه روزه تو دانشکده میبینمش و چون اعصابم از هزار و پونصد طرف خط خطیه تا سلام میکنه یه سر...

    ادامه مطلب
  • ساعتم برگشت یک ساعت عقب... کاشکی برگردد آن دلدار هم...

  • نیلوبلاگ

    کاش میآمد و از کوچه ما رد میشدآخر قصهی ما آنچه که باید میشدیا که من پیرو او میشدم و اهل ِ خدایا که او پیرو من میشد و مرتد میشد... يكي از قشنگ ترين و در عين حال دلهره آورترين صحنههاي غدير، آنجاست كه پيامبر فرمود به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد. فكر كن، بعدِ يك مسير طولاني رسيدهای به جايي كه اميدي براي گذشتن نيست و تواني براي بازگشتن. تشنهای و دلتنگ، گرسنهای و دلتنگ، خستهای و دلتنگ.بعد يكي فرياد بكشد به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد. آن وقت چشم باز كني و همه رفتهها را ببيني كه دارند، برميگردند. عشقِ رفته، رفيقِ رفته، بابايِ رفته، ما...

    ادامه مطلب
  • دلم محرم کاشان رو میخواد...

  • نیلوبلاگ

    +هیهات اگر یار بخواهی و نباشم......

    ادامه مطلب
  • خلوت

  • نیلوبلاگ

    تا تو افسون روزگار منیوسعت کوچه باغها کم نیست... حامد نصیری+ دلم یه اینطور جایی میخواد :)...

    ادامه مطلب