خوابیدن یا نخوابیدن! مساله این است - تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 20:08
دیشب را منزل پدری بودم و دیروز هم. امین سرکار بود تا همین چند لحظه پیش. دیروز بعد کلاسم رفتم آنجا و حالا صبح سهشنبه را تا این لحظه کسالتبار شروع کردهام. قرار بود کتابخانهای که از دیجی کالا سفارش داده بودم برسد و سر و سامانی به کتابها بدهم که یک اسمس چرت و پرتی فرستادهاند و پوزش خواستهاند که پنجشنبه ...
در ادامه پست قبل! - تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 20:08
[اول قبلی رو بخونید بعد بعدی رو :/] خب پر واضح بود با اون لوکیشنی که اختیار کرده بودم خوابم میبره! تقریبا نیم ساعت چهل دقیقه نگذشته بود که میگ میگ اومد لباس عوض کنه و بره دوباره! و بلند بلند داشت تلفنی میگفت فاکتور آجر براش بفرستن. دم در اتاق خواب دید من با چشمانی نیمه باز و مستاصل نگاه میکنم! و نگا...
چالش - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 16:05
خب صد سال پیش به دعوت فاطمه جان به چالش دعوت شدم که متاسفانه وقت نمیشد بیام پاسخگو باشم! تا الان گفتم بذار بیام جواب بدم.1. دوست داری عاشق شی ازدواج کنی یا سنتی؟ خب دیگه اینو ترکیبی رد کردیم رفت :)))2. همین الان چقدر پول تو حساب بانکیت داری؟ 4560 :) که البته تا دو روز دیگه که سفارش دیجی کالام بیاد و...
خیلی خسته و بیپناه... - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 16:05
یعنی یه بار دیگه استاد راهنمام زنگ بزنه و ازم بخواد یه کار متفرقه انجام بدم حقیقتاً دق میکنم :/ امروز صبح بهم زنگ زد و واقعا با نهایت استیصال جواب دادم و بعدش زدم زیر گریه و تا الان نان استاپ پای لپ تاپ بودم و هنوز تموم نشده. واقعا دیگه کشش ندارم. ولم کن مَرد... فکر کن من مُردم کاراتو کی انجام میده....
حرفهای بیات شده - تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 20:01
از اوایل فروردین که سرماخوردگی، کرونا، آنفولانزا یا یک چیزی مشابه با این علائم گرفتهام هنوز کامل خوب نشدهام. سینوسی میرود و برمیگردد. بیشتر سرفهها... عمیقتر که فکر میکنم انگار برایم نوعی عادت مخصوص حوالی بهار باشد. هوا هنوز گرم گرم نشده. روزهای کاشان تا حدودی گرم و خشک اما شبهایش تا دلت بخواهد بهاری...
نوبهار است... - تاریخ: 1402/1/9 ساعت: 12:03
خیلی اتفاقی الان صفحه وبلاگ خودم توی گوشی باز شد و دیدم پست ماقبل آخرم رو واقعا روی دور فور ایکس نوشتمش. جملههای تند تند و نصفه نیمه. و خب چون اون موقع توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشسته بودم و الان ریلکس یه گوشه خونه بعد از افطار لش کردم. و خب یادم افتاد عید رو بهتون تبریک نگفتم. مریم جون بذار سیزده بد...
کاش اسفند سی روزی بود D: - تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 15:55
حقیقتا روی مصدق رو سفید کردم! انقدر که دم عیدی بدو بدو کردم و فارغ از نتیجه فعلا، این بده :))))) این ساعت هنوز دانشگاه کاشانم و عجیبه وسط این بیابونم یه سگم دیده نمیشه، اونام رفتن تعطیلات حتی D:Adblock test (Why?)
اسفند شلوغ - تاریخ: 1401/12/23 ساعت: 11:18
جمعبندی ۱۴۰۱ برای من یه گشت کامل توی کادر درمان و بیمارستانها بود. بهسلامتی دکتر قلب نرفته بودم که اونم چند شب پیش رفتم!! اول رفتم عمومی همینطوری تفریحی!! گفتم هم یه چکاپ بنویسه هم بگم سمت چپ قفسه سینهم درد داره که گفت برو نوار قلب بده! نوارو دید گفت اکو لازم داری! فردا بیا متخصص نشون بده؛ ایراد دار...
حالا اون بدبختم عملا گربه اهلی بود نه یوز وحشی! - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 15:23
خداییش کاش این یوزپلنگها رو دیگه انگولک نکنن! بذارن توی طبیعت خودشون با خودشون معاشرت کنن... مطمئنا خطر انقراض کمتر تهدیدشون میکنه. #برای پیروز و داغ انقراضش.برچسبها: از رنجی که میبریمAdblock test (Why?)
روزهای پایانی سال - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 15:23
امروز ساعت از سه گذشته بود که از مدرسه برگشتم و بعد از چهار جلسه کلاس نان استاپ که تماما روی پا ایستاده بودم واقعا له له بودم. تا ناهار خوردم و یه چندتا پیام با کاکتوس رد و بدل کردیم، ساعت چهار گذشته بود و بعدش دیگه عملا بیهوش شدم تا ساعت ۷. شب قبل هم ۱ تا ۶ خوابیده بودم و من از اون دسته آدمهام که م...
دوگانه سوز - تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 4:02
باز نشدن اپلیکیشنها واقعا اتفاق رو مخی هست. توی کلاس بچهها میگفتن کاش زن زندگی آزادی بود. گفتم زن زندگی آزادی که نشد هیچ. اینم از فضای مجازی و ارتباطاتمون! تقریبا امروز پنجاه بار سعی کردم به فیلترشکن وصل بشم و نشده. واتساپ و تلگرام آلارم میده که پیام دارم ولی خب در سکوت خبری اتصالی برقرار نمیشه! به ...
هپی مپی - تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 4:02
پسر! جدی امروز ولنتاین بود. باز سالهای قبل میاومدم یه مسخرهبازی از اینکه کسی رو نداریم تبریک بگه و این داستانها در میاوردم. امسال خودمم الان فهمیدم :)))) تازه چطوری؟ دیدم داخل گروه معلمها توی ایتا (خدا منو ببخشه برای مدرسه مجبور شدم نصبش کنم) کلی پیام هست، گفتم بلکه آلودگی هوایی، جهش کرونایی، برفی ب...
درس معلم ار بود زمزمه محبتی... - تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 4:02
امروز رو مدرسه بودم تا بعد از ظهر و روز بارونی قشنگی بود. صبح پیاده با چتر رفتم و چقدر حال داد. از این بارونا کم پیش میاد توی کاشان... اکثر مواقع که بارون نداریم و وقتی هم داریم رگباری و سریعه... اینطوری که نم نم یه ریز بباره کمه :) واقعا با این علاقه من به بارون حقش نبود دختر کویر باشم. امیدوارم تو...
خدای من - تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 18:26
پروفسور علیرضا اشرفی :((( و دایی مامان... هر دوتا دیروز پر کشیدن. استاد رو الان فهمیدم که فوت شده و من و آنالیزور در بهتیم. باورم نمیشه. استاد دوست داشتنی آنالیزور :(برچسبها: درد داشت, از رنجی که میبریمAdblock test (Why?)
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را ... - تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 18:26
ساعت 11:08 دقیقه صبحه. میدون پانزده خرداد ایستادم. یه قرار ملاقات دارم که امید آنچنانی بهش ندارم. یعنی خدا رو شکر توی این مملکت کلا امیدی به هیچی ندارم دیگه. صبح رو با اسمس واریزی شروع کردم که بابت تدریس این مدت ریاضی بود. مبلغش جوری بود که اگه به گدا میدادی هم پرت میکرد توی صورتت. اسمس داده بودم به...
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب/ به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید - تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 23:30
شب یلدا هم گذشت. دلم پیش شب یلدای چهار سال پیشه که صداهامون رو ضبط کردیم و گذاشتم وبلاگ. امشب خیلی معمولی گذشت. واقعا یاد گذشته بخیر. ارتباط با آدمهای اطراف برام سخت شده. نقطه اشتراکی ندارم و عملا امشب رو تحمل کردم که بگذره. مثل عروسی دومی که رفتم. خوب بود اما برای من که احساس غربت میکنم نه. آخر شب ...
عاقبت چه خواهد شد؟ - تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 23:30
زنزندگی معلم ریاضیها، مانند شغلهای کارگران فصلی است. یا انگار کن کولرسازها! دم امتحان که میشود یک عده تازه یادشان میافتد که ریاضی بلد نیستند و دنبال معلم خصوصی و گاهی لو رفتن چند سوال امتحانی هستند. در این بین دخترک تیزهوشانی مدام پیگیر بود که آنالیزور برود و ریاضی کار کنند. بهش گفته بود نمیرسم و خو...
واکاویهای ذهن خسته - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 5:30
ظرفیت وجودی آدما توی هر چی فرق داره. این روزا که با بچههای ۱۷-۱۸ ساله سر و کله میزنم این مساله برام پررنگتره. توی مثالهای دم دستی یکی ظرفیت درک ریاضی رو داره، یکی فلسفه و خب هیچ دو تا آدمی دقیقا عین هم نیست. اما از اون مهمتر ظرفیت پذیرش عواطف و احساساته، ظرفیت پذیرش مهر و محبت. واقعا بعضی آدمها ظرفی...
خلاصه زندگی - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 5:30
از رجبعلی خیاط پرسیدند چرا اینقدر آرامی؟گفت بعد از سالها مطالعه و تجربه زندگی خود را بر پنج اصل بنا کردم:دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم.دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.دانستم که نیکی و بدی گم نم...
دقیقا همونجا - تاریخ: 1401/9/13 ساعت: 6:45
اونجا که محمود دولت آبادی میگه: مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن، چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام.برچسبها: از رنجی که میبریم + تاريخ پنجشنبه دهم آذر ۱۴۰۱ساعت 13:15 | مریم | اهل کاشانم ...اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانهای در طرف دیگر شب ساختهام Adblock test (Why?)