بودن یا نبودن، مسئله این است - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:32
دلم بیپرده نوشتن توی این صفحه را میخواهد، اما مدتیست که نمیشود. دلم مثل قبل تق و تق تایپ کردن و صحبت از ریز و درشت اتفاقاتی که میافتد، میخواهد؛ اما نمیشود. منی که یلدای سال 92 که هنوز نه اینستا
از سری پستهای بیات شده - تاریخ: 1398/9/13 ساعت: 12:41
گفته بود اگر ممکن است فلان کتابت را قرض میخواهم. مسلما اگر از دانشگاه تهران تا امیرکبیر پیاده میآمد، توی مسیر دست کم صد جلد از این کتاب از نو گرفته تا دست ِ دو، چاپ جدید و قدیم موجود بود. مساله کتاب
یهوییهای جذاب - تاریخ: 1398/9/13 ساعت: 12:41
اصلا روایت داریم که میگه دیدار یار وبلاگی دانی چه ذوق دارد / ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد :) بعد اینکه من دیروز خسته و ناله، بعد از کلی بیخوابی شب، از پژوهشگاه برگشته بودم و با یه کوله اندازه خ
و کاشانی که ابری بود - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:34
با دوستم از هوای اول آبان میگفتیم و نفس عمیق میکشیدیم که بیهوا به زبانم آمد که هوا هوای مردنه. دوستم هم تایید کرد که آرهها هوای مردنه آی میچسبه. و واقعا گاهی بعضی حال و هواها من را یاد مردن میان
لولیوش مغموم - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:34
چقدر دلم برای ریزریز تعریف کردن از جزییات تنگ شده؛ یه پست طول و دراز به خودم بدهکارم که مینویسمش به زودی!* لولی یعنی بیخانمان و خب صفت برازندهای برای یه موجود خوابگاهیه :) و مغموم برای نزدیک شدن رو
دیوونه هیچ ترسی از گرفتاری نداره - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:34
توی سالن مطالعه خوابگاه نشستهام و به حرفای این چند روز اساتیدم برای ادامه پروژه فکر میکنم. دیروز استاد راهنمایم حرفهای مثبت زیادی زد. انگیزه داد از این که تو موفق میشوی و به کارت ایمان دارم. عملا
اتاق دکترا - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
تا ساعت حدود 5 اوکیه! رفت و آمد هست، سر و صدا هست ولی خوبه. انتظار میره پنج به بعد خلوتتر و دنجتر هم بشه اما به شرطی که دختر و پسر پارتیشن کناری اجازه بدن!!! یه ریــــــــــــــــــــــــــــــز پچ
بله! - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
یک. در راستای بی ارزش و اعتبار بودن علم و هر کی هر کی بودن قبولیا همین توییت بس! "u200fبا سهمیه بابات قبول شدی و میزنی هذا من فضل ربی؟! این از فضل خدا نبوده داداچ، از فضل سهمیه ۲۵ درصدیتون بوده ؛)" واقعا
من عوض شدم ولی تو حسین ِ بچگیمی... - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
خدایا مرسی ازت که این تاسوعا و عاشورا هم کاشان بودم. پارسال بهتون گفتم که کاشان شهر روضههاس... و یه تعلق خاطری به هر هیئت وجود داره. دو شب امین اومد هیئت ما. یه شب من رفتم اونجا. و بعد به صورت غیرمست
کوچهها در بغل پاییزند/ صندوق نامهرسانی هم نیست! - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
میگوید دوستت دارم و «دوستت دارم» حالا مثل سربازی شده بیسلاح، تنها میانهی میدان نبرد. نه آنقدر قوی است که صف دشمن را بدرد، نه تماما بیجان که توی تابوت روی دوش به خانههای شهر برش گردانند.xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0
به وقت اول مهر - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
نفر اول صف خانمها خانمی بود که چادر یکدست سفید میپوشید و منو برای پسرش که تاکسی داشت خواستگاری کرده بود و بعد از اینکه گفته بودم میخوام درس بخونم هر روز زیرزیرکی بهم نگاه میکرد و لبخند میزد. نفر
تدریس - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
این ترم تدریس دانشگاهی که سه ترم پیش میرفتم رو قبول نکردم. خب من دنبال یه رزومه بودم که بگم قبلا تدریس کردم که همون سه ترم کفایت میکرد، و علاوه بر اون تایم زیادی ازم میگرفت. برنامه آزمایشگاهی که مش
که حتی فصل پائیز باغ ترانه داری - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
و پناه میبرم از شر تمام استرسها به ابی :)
شبیه یک رویا - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
به خونه فکر میکنم. شبها موقع خواب خیالبافی میکنیم برای خونه دو نفری که الان برامون دور و بعیده، میگم رنگ دیواراش سفید باشه، اتاقاش پر نور باشه با پنجرههای بزرگ. میگه با هم فیلم میبینیم. بعد فکر
دو برابر باید کنی تلاشو! - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
روزه گرفتم:) توی سالن مطالعه نشستم، کتاب صوتی اثر مرکب رو گوش میدم و دارم سعی میکنم با امید و انگیزه به پروپوزال دوستداشتنی و کارهای عقب افتاده جذابم فکر کنم D: (نامبرده جوگیر شده و داره سعی میکنه
اسیر شدیم نصفه شبی - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:12
از درد وحشتناک پام کلا نتونستم بخوابم :/ از ساعت چهار صبح تا الانم گشتم دنبال یه دکتری که تایم خالی نزدیک داشته باشه و پنجشنبه تونستم یه وقت جراح عمومی بگیرم. میخوام برم التماس کنم یه فکری به حالش بکنه. راه رفتن برام معضل شده. دو قدم راه میرم تا مچ پام درد میگیره. حتی نمیتونم بخوابم :| هر کی هم میبی...
دیو سپید - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
ناباورانه دارم میرسم به وحشتناکترین مرحله دکترا! استپ دفاع پروپوزال. در حالی که هنوز موضوع ندارم و شبها از شدت استرس کابوس میبینم. بارها به خودم گفتم مریم جان. قربون چشای باباقوریت بشم. ترس نداره
دلتنگی به وقت طهران - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
حاصل تلاشهای این هفته برای انتخاب موضوعم به دو تا قرار هفته بعد خلاصه شد. پژوهشگاه پلیمر و دانشگاه شهید بهشتی. و یک کارگاه در دانشگاه تهران. چند لحظه پیش کف ِ نمازخانه خوابگاه دراز کشیده بودم و با نس
گاد عزیز... هلپ می - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
صبورمثل درختی که در آتش میسوزدو توان گریختن ندارد.حیرت زده چون گوزنیکه شاخهای بلنددر شاخه گرفتارش کردهاند.همه، این روزها این چنینیم ... .u200fxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...
... - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:08
چرا از طلوع خورشید عصبانی نمیشی و از داغبودن چای شکایت نمیکنی؟ بجز اینه که تمام اینهارو بخشی از طبیعت محتوم و عادی دنیا میدونی؟ حالا چی میشه اگه بهت بگن تمام اون چیزی که بهت گذشته، با تمام جزئیات در