کاش یکی بیاد که موقع رفتن نرود! - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:01
دو سال پیش 20 شهریور اومدم خوابگاه. مامانم و آنالیزور هم اومدن. وسایلمو گذاشتیم و با مامانم چیدیم. بعد رفتیم سهتایی یه فست فود نزدیک خوابگاه پیتزا خوردیم. بعدم اونا رفتن. تنها شدم. خیلی تنها. کسی رو توی خوابگاه نمیشناختم. به بهونه دوش رفتم حموم آخری زیرزمین که گریه کردنم معلوم نشه. تیشرت سبز توپ توپ...
Graphing with separate Error Bars of Standard Deviation - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:01
نور بباره به قبر هر چی اجنبی که فیلم آموزش نرم افزار میذاره توی یوتویوب! به جان خودم اگه به جای کلاس رفتن و انرژی تلف کردنهای مسخره، من، لپ تاپم و یه فلاسک چای و میوه خشکهام رو یه گوشه به حال خودمون میذاشتن دنیای جای قشنگتری برای یاد گرفتن بود! # نه به انتخاب واحد D:برچسبها: دموکراسی تو روز روشن
20 شهریور - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:01
نشد کادوی تولدی که گرفته بودم را جبران کنم. حتی نشد تبریک بگویم. شکرخدا توی زندگی اجتماعی من همیشه تمام متغیرها میل به نشدن دارند :) با این همه به صورت جنرال امروز را به همه کسانی که تولدشان بود و همه کسانی که منتظر تبریک از آدم خاصی توی زندگیشان بودند و همه کسانی که دلشان هیچ آدم خاصی توی زندگی نمی...
قانون جنگل - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:01
xa0 + گوشهای از انتخاب واحد در امیرکبیر :| ساعت 8 پرتال باز شد. ساعت 8:02 من روی یه درس کلیک کردم نوشت ظرفیت درس تکمیل شده است!!! + اگه میتونستم سه نفرو بکشم اولیش قطعا یکی از کارمندهای آموزشه. دومیش این پسره سریش که روزی چهار بار زنگ میزنه و هر بار توی ثبت نام دکتریش یه مشکلی وجود داره و نمیدونم چر...
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
یک. دیشب عروسی بودم. مرتضی را درست در 29مین سالگرد تولدش فرستادیم به خانهی بخت... یک لحظه وسط دست و جیغها و رقص نورها و دخترهایی که حلقه زده بودند دور عروس و داماد و میرقصیدند پرت شدم به 10 سالگیهایم، به آتاری دستی مرتضی، به ماهیهایی که توی حوض پدربزرگ کشته بودیم. دورتر از مجلس نشسته بودم. دخترخالها...
هی! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:2 | مریم اهل کاشانم ...اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانهای در طرف دیگر شب ساختهام
قدردانی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:23
امروز 7 صبح تا دو سه ساعت پیش آزمایشگاه بودم. انقدر خسته که وقتی رسیدم خوابگاه دلم میخواست باقی مانده عمرم را بخوابم. امروز بهزاد - همکلاسی و هم آزمایشگاهی فعلی- بیشتر از من خسته شد. تمام مسئولیت کار با او بود. (بیش از یک سال است که توی آن آزمایشگاه کار میکند و یک جورهایی همه کاره شده.) از صبح که آم...
تو در فتنه از حد به در کردی.. تو با من ز بد هم بدتر کردی - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 12:52
گفت حرفهایش را به دل نگیر.. اعصابش از جای دیگه بهم ریختهاس این روزا.xa0 و من با بی قیدی و خونسردی خاص خودم گفتم نه بابا! به دل نمیگیرم...راستش آدمی نیستم که به حرفهایی که اذیت کننده بوده یا حالم را گرفته برگردم و فکر کنم. از گویندهش هم کینهای به دل نمیگیرم. اصولا یک گوش در و دیگری دروازه قابل ت
موهام سفید شد از دستش! - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 12:52
یعنی اگه من قرار باشه برم جهنم، بدترین عذاب اینه که با یه آدم خنگ محشور میشم و هی یه چیزی رو براش توضیح میدم و اون هی عین قل مراد میگه: ها؟ جدیدا اعصاب ندارم. یه چیزی رو فقط یه بار میتونم توضیح بدم فهمید که فهمید؛ نفهمیدم نفهمیده دیگه. والا :/ خوب خواهر من اون مخ رو بهت ندادن که اکبند بری تحوبل خدا
وصیت میکنم: - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 12:52
لطفا صداتون انقدر قشنگ نباشه که آدم وقتی راجع به یه موضوع علمی باهاتون حرف میزنه نفهمه اصلا چی گفتیدD: برچسبها: دموکراسی تو روز روشن + تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:42 | مریم اهل کاشانم ...اما شهر من کاشان نیستشهر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانهای در طرف دیگر شب ساختهام
فقط تو میتونی منو آروم کنی... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 12:52
امروز عصر را با کاشانیهای مقیم تهران گذراندم... خرید کردیم. شام خوردیم و خوش گذشت. قرار بود آخر شب برویم شهربازی که انصراف دادم :) خسته بودم و کلی کار ناتمام داشتم. و واقعا برای ساعت 1 رسیدن به خوابگاه توجیهی نداشتم :) موقع برگشت توی ماشین این آهنگ را با بچهها خواندیم. آشنا داشتن توی یک شهر بزرگ و گ...
و میشود ساعتها به این چند جمله فکر کرد - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 12:52
مانندِ ولگردیکه تا توانسته خود را پُر کردهاز ترسِ یک روز بیغذا ماندنخیره میشوم به توکه بر دامنمسر گذاشتهای...xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 مرام المصری | از کتابِ چون گناهی آویخته در ...
شعر و کمی چیزهای دیگر... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:58
من! تاک خشک خم شده بر داربست پیر!پیچیده باز لذّت انگور در تنمانگار بعد از آن همه تمرین عاشقیاین بارِ اول است که حس میکنم زنم... xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa...
پنجشنبههای از نو شروع کردنی... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:58
روی سنگ قبر آن بانو بنویسید آنقدر خورد تا ترکید!!! امروز را در بست در اختیار زندگی بودم. پایاننامه و درس و لپ تاپ و حتی نت را به کناری نهاده و از صبح یک روز شگقت انگیز را برای خودم رقم زدم! بعد از صبحانه کامل کره و مربای آلبالوی مامانپز و صرف یک لیوان گنده آب هندوانه تگری ِ مامان خانمی (با لحن زیز
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
امروز که یک سوال برنامه نویسی پرسید و حلش کردم حس غرور و پیروزی همه وجودم را گرفت. فهمیدم انتخابهایمان هیچ وقت ما را از دوست داشتنیهامان جدا نخواهند کرد. من هنوز هم عاشق برنامه نویسی هستم. روال منطقی بهتر بگویم فوق منطقی الگوریتمها که دستت را میگیرند و مستقیم میرسانند همانجایی که باید! حیرت انگ
a light was turned off today - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
امروز سالن اجلاس سران کنگره بودم. دفترچهام را بیرون آوردم و وسط سخنرانی آدمهایی از کشورهای مختلف برای خودم نوشتم: من اینجا حالم خوب است. پس چرا باز جاهای دیگر دنبال حال خوب میگردم؟ وقتی به آدمهای اینجا فکر میکنم مردمک چشمهایم دو تا قلب گنده میشود. اینجا میفهمم تا چه اندازه کوچک هستم. میفهم
و امتداد خیابان غربت او را برد - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
چرا معلقم کردی؟ میشد که نباشم.میشد که نپرسم.میشد که بگویم همین است که هست... .xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چاه بابل - رضا قاسمی برچسب...
از میان دوندگیهای امروز - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
یک. آنالیزور دیشب از من شماره حساب بانک ملت خواست و گفت قرار است یکی از شاگردانش برایش پول بریزد. و اسمس بانکش فعال نیست. گفت تو شماره حسابت را بده. شماره را فرستادم. امروز عصر 250 تومان به حساب من واریز شد. اسمس را فوروارد کردم برای آنالیزور و پرسیدم درسته؟ جواب داد: "تولدت مبارک" یعنی اجازه میدهی
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند... - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
از دیشب به سرم زده بروم کاشان. و فکر کاشان وقتی توی سرم میافتد قابلیت اینکه هر 5 ثانیه تکرار شود را پیدا میکند. دل تنگم. و این دلیلی کافی برای رفتن هست؟ وسط کارهایی که باید تا شنبه انجام بدهم؟ بله دلیل کافی است به شرط اینکه قول بدهم رو به روی حیاط بنشینم؛ کارهایم را انجام دهم. تلگرام را کوییت کنم
تا من دفاع کنم خودم که هیچی شماها هم پیر میشید D: - تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 4:21
کاش میشد یه بشکه اسید سولفوریک قوی سفارش بدم دانشکده پلیمرو توش حل کنم :))))) لعنتیا به مدت یک ماه تمام در دانشکده رو بستن و رفتن!!! رسالتم که در مورد دانشکده پلیمر تموم میشد با شات گان میرفتم تمام مسئولین آموزشی دانشگاه رو به رگبار میبستم. تهشم خودم از طبقه 9 نساجی میپریدم پایین. البته با چتر! چو